مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

131

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> وكيف ننسي مصاباً قد أصيب به * طهر الوصيّ وقلب المصطفى طه خطب دهى البضعة الزّهرا حين دهى * رزءاً جرى بنجيع منه عيناها فأيّ قلب لهذا غير منفطر * وجداً فذلك أعماها وأقساها وأيّ عين عليهم غير باكية * حزنا فإنّ عماء القلب أعماها آل النّبيّ على الأقتاب عارية * كيما يسرّ يزيد عند رؤياها ورأس أكبر خلق اللَّه يرفعه * على السِّنان سنان وهو أشقاها از مصائب عظيمهء عليا مخدره زينب ، مجلس يزيد بود ؛ اما اين مجلس ، مجلسي بود كه عالم را منقلب وشام را عوض كرد وحق از پهلوى باطل بيرون آمد ودولت بنى اميّه را به باد فنا داد وثمرات شهادت بر مردم دنيا معلوم شد . يزيد خواست ابهت وعظمت وغلبه وقدرت خود را بر مردم نشان بدهد كه بدتر رسوا ومفتضح ومورد لعنت ابديه شد . بنابر حكايت عمير بن عامر ، معلم كوفي كه از طرف عبداللَّه بن عمر نامه براي يزيد برده بود ، به جهت خلاصي مختار بن أبي عبيدهء ثقفى از زندان ابن‌زياد ، واين حكايت مفصلى است در جلد اوّل از احوالات امام زين العابدين از كتاب ناسخ التواريخ . قصر يزيد اهميت فوق العادة داشته است ؛ چنانچه در آن حكايت گويد كه داراى هفت دربند بوده است وبراي هر دربندى تفاصيل نقل مىكند از فرش‌هاى ديبا وهر دربندى دو دكه طرف يمين ودو دكه در طرف يسار كه در هر دكه‌اى جمعى از ملازمان وغلامان يزيد با لباس‌هاى مخصوصى ايستاده بودند ومىدانستند كه اين أسيران ، دشمن يزيدند . در اين صورت ، هنگام عبور أهل بيت از اين دربندها خدا مىداند كه بر بانوى عظما چه گذشت واين ملازمان وغلامان كه جز يزيد كسى را نمىشناسند ، آيا با أهل بيت چه كردند كه بعضي گفته‌اند : « عليا مخدره در آن دربند هفتم به زانو درآمد . » بيمار كربلا فرمود : « عمه ! اين‌جا ، جاى نشستن نيست . » در جواب گويد : ز سنگ قوم جفاپيشه سر ندارم من * ز كعب نيزه اعدا كمر ندارم من چگونه روى نمايم به اين پريشانى * به مجلسي كه يهودي وگبر ونصراني به هر طرف بنشسته‌اند جمله بادل شاد * به هم كنند به قتل حسين مبارك باد در منتخب طريحى مسطور است كه امام زين العابدين فرمود : « لمّا وفدنا على يزيد أتونا بالحبال وربقونا كالأغنام وكان الحبل في عنقي وكتف عمّتي زينب عليها السلام وسكينة وسائر البنات كلّما قصرنا عن المشي ضربونا بالسِّياط حتّى أوقفونا بين يدي يزيد وهو على سرير ملكه » . مىفرمايد : « چون مىخواستند ما را بر يزيد وارد كنند ، يك ريسمانى آوردند ويك سر آن را به گردن من انداختند وسر ديگر آن را به كتف عمه‌ام زينب وامّ كلثوم وسكينه وساير بنات انداختند وهرگاه در رفتن كوتاهى مىكرديم ، ما را با تازيانه مىزدند . به اين حالت ما را بردند تا به نزد يزيد ودر مقابل تخت أو ما را نگه داشتند وأو بر تخت سلطنت خود جاى كرده بود . » -